داستان‌هایی از دنیای زیبای کامپیوتر (1): ترسناک‌ترین شماره در جهان

-          «بله. من با کجا تماس گرفتم؟»

-          «چه شماره‌ای را گرفتید قربان؟»

او از خود شماره‌ای ساخت که بسیار به شماره‌ی گرفته شده نزدیک بود.

-          «متاسفم، شماره‌ رو اشتباه گرفتید.»

و اپراتور تلفن را قطع کرد. هکر ما کنجکاور شد. این چه شماره‌ای بود؟ مطمئن بود که دوباره به آن شماره زنگ خواهد زد، ولی قبل از زنگ زدن باید آزمایشات بیشتری انجام می‌داد. او شماره‌ی 840  با تمام کد شهرها امتحان کرد. در برخی از آن‌ها، شماره کار می‌کرد. در برخی دیگر، همان اتفاق قبل می‌افتاد. یعنی همان خانم با لهجه‌ی جنوبی تلفن را جواب می‌داد. بالاخره متوجه شد که تمام شهرهای موجود در مسیر واشنگتن تا پیتسبورگ، به آن خانم اپراتور متصلند.

از یک تلفن عمومی تماس گرفت و شروع به صحبت کرد:

-          «اپراتور، می‌تونم کاری براتون انجام بدم؟»

-          بله، من از طرف شرکت تلفن زنگ زدم. دارم خطوط تلفن رو تست می‌کنم و ظاهراً شماره‌ی شما اینجا ثبت نشده. میشه بگین اونجا کجاست؟

-          شما با چه شماره‌ای کار دارین؟

-          من با هیچ شماره‌ای کار ندارم. فقط می‌خوام ببینم این شماره مال کیه؟

-          متاسفم، کاری از دست من بر نمیاد.

-          خانم، اگر من نفهمم این شماره مال کیه، مجبور قطعش کنم. چون اینجا هیچ سابقه‌ای ازش ثبت نشده.

-          یک لحظه گوشی رو داشته باشید لطفاً...

بعد از حدود یک دقیقه، اپراتور برگشت:

-          قربان، میتونم شما رو وصل کنم تا با یکی دیگه صحبت کنید. میشه لطفاً شماره‌ی خودتونو به من بدید؟

فریکر ما که انتظار این رو داشت، قبلاً شماره‌ی تلفن عمومی رو در آورده بود و به اپراتور داد. اپراتور گفت:

-          آقای ؟؟؟؟؟؟ بزودی با شما تماس خواهند گرفت.

-          متشکرم

و تلفن رو قطع کرد. بلافاصله تلفن زنگ زد. کاملاً روشن بود که آن‌ها شماره رو داشتن و فقط می‌خواستن از زبون خودش بشنون.

-          الو... (در حالی که سعی می‌کرد آرامش خودشو حفظ کنه)

-          من آقای ؟؟؟؟؟؟ هستم. شما در مورد این شماره تلفن به دفتر من زنگ زدید؟

-          بله. من میخوام بدو....

-          چیزی که شما می‌خواید یک نصیحته. دیگه به این شماره زنگ نزنید. حتی فکرش رو هم از سرتون بیرون کنید. فراموش کنید که چنین شماره‌ای وجود داره...

اینجا بود که فریکر ما ازترس تلفن رو قطع کرد. منتظر بود تلفن دوباره زنگ بزنه ولی نزد...

تا چند روز بعد از اون اتفاق، همش با خودش کلنجار می‌رفت که این شماره ممکنه مال کی باشه؟ میدونست که قضیه‌ به این سادگی‌ها نیست. در واقع اونقدر مهمه که این شماره توی همه‌ی کشور به یه جا وصل میشه. نهایتاً به فکرش رسید که از عموش که توی آژانس فدرال کار می‌کنه، کمک بگیره. عموش قول داده فردا توی اداره در مورد شماره تحقیق کنه. فردا که عموش رو دید، متوجه شد که قضیه واقعاً جدیه. عموش از ترس رنگش پریده بود.

-          این شماره‌ رو از کجا آوردی؟ (با فریاد). تقریباً به خاطر پرس و جو در مورد این شماره داشتن منو اخراج می‌کردن. هی ازم می‌پرسیدن این شماره رو از کجا آوردی...

-          (دوست ما که نمی‌تونست جلوی هیجان و فضولیشو بگیره گفت) مگه این شماره مال کجاست؟ شماره‌ی کیه؟

-          (عموش با ترس و لرز گفت) این شماره‌ی پناهگاه هسته‌ای رئیس جمهوره...

با اینکه دوست ما دیگه به این شماره زنگ نزد، ولی همیشه وسوسه می‌شد که زنگ بزنه و بگه: «هوا تو واشنگتن خوب نیست. ما داریم میام پیش شما». ولی اونقدر باهوش بود که خودشو تو دردسر نندازه.

اون می‌دوننست که بعضی کارا بهتره انجام نشده و بعضی حرفا گفته نشده باقی بمونن...

دسامبر 1984 – فصلنامه هکر 2600

/ 0 نظر / 28 بازدید